سفارش تبلیغ
صبا ویژن

+ شعر های عاشقانه

چند شعر عاشقا نه

از صمیم قلب دوستت دارم

.... هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
حتی اگر مرا از یاد ببری
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا که دوستت دارم
دیوانه وار عاشقت شدم...
چرا که مهربانی را در تو دیدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی..
و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم.....
نه تو از عشق من دست می کشی
و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود..
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است...
و اگر با مژگانت اشاره ای کنی....
فرسنگها...را خواهم پیمود....
چرا که شب عشق بسیار طولانی ست...
و قلبم در آرزوی تو می سوزد....
آنگاه که از برابر  دیدگانم دور شوی.....
خورشید وجودم پنهان می گردد.....
ابر های غم و اندوه مرا در بر می گیرد....
و به دنیای غریبی می برند....
همیشه در قلبم حضور داری....
عشقت زندگیم را گلباران کرده است..
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز در کنارت طی کرده ام
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز در کنارت طی کرده ام
 
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز در کنارت طی کرده ام

عشق 

زچشمت اگرچه که دورم هنوز *** پر از اوج و عشق و غرورم هنوز

اگــر غصه بارید از مـاه و سال *** به یاد گذشته صبورم هنوز

شـکستند اگر قاب یــاد مــرا *** دل شیشه دارم بلورم هنوز

ســفر چاره دردهایم نـشد *** پر از فکر راه عبورم هنوز

سـتاره شدن کار سختی نبود *** گذشتم لی غرق نورم هنوز

پــر از خاطرات قشنگ توام *** پر از یاد و شوق و مرورم هنوز

اگر کوک ماهور با ما نســاخت *** پر از نغمه پاک شورم هنوز

«قبول است عمر خوشی ها کم است ?  ولی با توام پس صبورم هنوز»
دوریت را چه کنم؟
دوریت را چه کنم?  ای سراپا همه ناز
ای سراپا همه عشق?  ای سراپا همه راز
به که گویم که ترا
در سرا پرده وجود
میپرستم چو خدا با سراپای وجود
دوریت را چه کنم؟
دوریت را چه کنم?  ای سراپا همه شور؟
ای سراپا همه لطف?  ای سراپا همه نور
به که گویم غم خویش؟ به سکوت شب سرد
به گل پرپر یاس یا شکوفا گل درد
دوریت را چه کنم؟
تو شدی خدای کوچک قلب من و من شدم بازیگر نقش لیلی... ولی اینبار لیلی بدون مجنون و شیرینی بدون فرهاد، چون تو خدا بودی و نه مجنون و نه فرهاد.
شاید در ابتدا فقط بازی میکردم بازی بدون فکر و شاید حتی بدون احساس زیرا از اول به من یاد داده شده بود که فقط در صحنه زندگی باید بازی کرد و بازی داد.
لحظه ایی به خود آمدم و دیدم این نقش در خون من حل شده و با زندگیم عجین گشته و حال جدا نمودن این دو از هم یعنی  ...
زندگی من برهوت بود برهوتی خشک و بی پایان با خداهایی کوچک و از بین رفتنی مثل بتهای گلی شکننده تا اینکه تو آمدی برق آمدن تو محوطه محدود و کوچک دنیای من را روشن کرد هرچند از درخشندگی این نور تا مدتها گیج و منگ بودم و قادر به تشخیص هیچ چیز دیگری نبودم حتی خود تو، تو که خود مولد آن نور بودی و منِ گمراه دنبال مولّد آن می گشتم چقدر خام و احمق بودم.
تو دنیا ی من بودی و من بدنبال دنیا می گشتم چون کبوتری سرگشته و بی آشیان هر آشیانی را مأمن خود تصور می کردم و تو چه صبورانه نظاره گر این سرگشته گی ها بودی.

 

من دریاچه ایی از محبت را در کنار داشتم و خود تشنه، تشنهء جرعه ای از آن .
تو آهسته و آرام فقط نور را به من شناساندی
و من را از دریاچه محبتت لبریز نمودی.
حال من عابد درگاه نورم نوری که روشن کننده زندگی من است و لحظه لحظه تشنه، تشنه محبت تو، ای معبودم.
چون شدی افسونگر شبهای من

غم و غصه تو دلم کاری نیست
دوستت دارم را با کدامین واژه بیان کنم؟  
 

واژها برای بیان احساس همانند مترسکهایی هستند در مزارع برای ترسانیدن پرندگان، وقتی نگاه خود گویای همه چیز است کلام چه معنایی می تواند داشته باشد؟
در تئاتر زندگانی با تو آشنا شدم بدون آنکه بدانم بازیگر چه نقشی هستم با سناریویی از قبل تنظیم شده و تو هنرپیشه مهمان قلبم. تو را گرامی داشتم با آنچه که بودی و می پرستمت با آنچه که


نویسنده : محمد محسن زاده ; ساعت 1:13 عصر ; جمعه 90/3/6
تگ ها:
    پیام های دیگران()   لینک


Amir-b646

ابزار چت روم چت روم
WeirdTown Chat





Powered by WebGozar

تصاویر زیباسازی وبلاگ